یادی از آغازم،به بهانه شروع شدن بیست و هفت سالگیم
(۱۳۸۷/۳/۲۶)
![]() |
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
من عبدالرضا هستم ، زاده شده کشوری که میراثش به از وراثش است
و وارث تمدنی که بیرونش به از درونش است.
و امروز بیست و هفت بار است که خودم را بدنیا می آورم و هربار به آن امید که بهتر باشم
و بهتر زندگی کنم
و ذهنم از آنجا که به یاد می آورد تنها تخیلش سیراب شدن از چشمه آزادیست
و گلویم تنها آروزیش فریاد آزادم است
و وطنم قانونش بی قانونی ،عدالتش بی عدالتی ،اعتقادش بی اعتقادی
و باز هنوز هم نقطه ، سر خط ...
اما امیدوارم
امیدوار به فردا
به فردایی که می آید