
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می باردت از آسمان بر سر
در ماتم سرای خویش را بر هیچكس مگشا
كه مهمانی بغیر از مرگ را بر در نخواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
كه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش كوچه ها بردار
كه اكنون برق خون می تابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه می دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می باردت از آسمان بر سر
ببین آن مغز خون آلوده را آن پاره دل را
كه در زیر قدمها می تپد بی هیچ فریادی
سكوتی تلخ در رگهای سردش زهر می ریزد
بدو با طعنه می گوید كه بعد از مرگ آزادی
زمین می جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروز
زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
كه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش كوچه ها بردار
كه اكنون برق خون می تابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه می دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می باردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
پ.ن ۱:هیجده تیر نزدیک است برای حمایت از آن می توانید اعلام حمایت خود را اینجا فریاد بزنید!
پ.ن.۲:بیانیه جمعی از وبلاگنویسان در اعتراض به موج اخیر فیلترینگ وبلاگها (فراخوان برای امضا)
یادی از آغازم،به بهانه شروع شدن بیست و هفت سالگیم
(۱۳۸۷/۳/۲۶)
![]() |
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
من عبدالرضا هستم ، زاده شده کشوری که میراثش به از وراثش است
و وارث تمدنی که بیرونش به از درونش است.
و امروز بیست و هفت بار است که خودم را بدنیا می آورم و هربار به آن امید که بهتر باشم
و بهتر زندگی کنم
و ذهنم از آنجا که به یاد می آورد تنها تخیلش سیراب شدن از چشمه آزادیست
و گلویم تنها آروزیش فریاد آزادم است
و وطنم قانونش بی قانونی ،عدالتش بی عدالتی ،اعتقادش بی اعتقادی
و باز هنوز هم نقطه ، سر خط ...
اما امیدوارم
امیدوار به فردا
به فردایی که می آید